|
قسمتی از سخنان زیبا و ماندگار جبران خلیل جبران شاعر ، نقاش، نویسنده و متفکر لبنانی که در عمر کوتاه 48 ساله ( 1883 تا 1931 ) خویش راز های بسیاری را با آیندگان در میان گذاشت باز میگویم و بدین شکل یادش را گرامی دارم.
1-چون عشق اشارت فرماید، قدم به راه نهید، گرچه دشوارست و بی زنهار این طریق . و چون بر شما بال گشاید ، سر فرود آورید به تسلیم، اگر شمشیری نهفته در این بال ، جراحت زخمی بر جانتان زند.
2-چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.
3-تعبیر جبران خلیل جبران از زنا شویی: در کنار هم بایستید ، نه بسیار نزدیک، که پایه های حایل معبد ، به جدایی استوارند، و بلوط و سرو در سایه ی هم سر به آسمان نکشند.
4-نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان :جام یکدیگر پر کنید ، ليکن از یک جام ننوشید .از نان خود به هم ارزانی دارید ، اما هر دو از یک نان تناول نکنید .
5-نصیحت جبران خلیل جبران به زوج های جوان به هنگام شادی :و هنگام نغمه ساز کنید و پای بکوبيد و شادمان باشید ، اما امان دهید که هر یک در حریم خلوت خویش آسوده باشد و تنها . چون تارهای عود که تنهایند هر کدام ، اما به کار یک ترانه ی واحد در ارتعاش.
6-این کودکان فرزندان شما نی اند، آنان پسران و دختران اشتیاق حیاتند و هم از برای او .از شما گذر کنند و به دنیا سفر کنند ، لیکن از شما نیایند . همراهی تان کنند ، اما از شما نباشند. به آنان عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز ، که ایشان را افکاری دیگر به سر است ، تفکراتی از آن خویشتن.
7-شما چون کمانید که فرزندتان همچون پیکان هایی سرشار زندگی از آن رها شوند و به پیش روند. و تیرانداز ، نشانه را در طریقت بی انتها نظاره کند و به نیروی او اندامتان خمیده شود ، که تیرش تیز ببرد و در دوردست نشیند. پس شادمان می بایدتان خمیدن در دستهای کماندار، چون او هم شفیق تیرست که می رود ؛ و هم رفیق کمان که می ماند.
8-دهش (بخشش )، آنگاه که از ثروت است و از مکنت ، هر چه بسیار ، باز اندک باشد ، که واقعیت بخشش ، ایثار از خویشتن است.
9-سخاوت ، زیباست آن زمان که دست نیازی به سویتان گشوده آید ، اما زیباتر آن ایثار که نیازمند طلب نباشد و از افق های تفحص و ادراک برآید .و گشاده دستان را تجسس نیازمندان چه بسا دلپذیر تر از بخشایش محض.
10-و کدامین ثروت است که محفوظ بدارید تا ابد؟ آنچه امروز شما راست ، یک روز به دیگری سپرده شود. پس امروز به دست خویش عطا کنید ، باشد که شهد گوارای سخاوت ، نصیب شما گردد ، نه مرده ریگی وارثانتان.
11-حیات درختان در بخشش میوه است. آنها می بخشند تا زنده بمانند ، زیرا اگر باری ندهند خود را به تباهی و نابودی کشانده اند.
12-و تو کیستی؟ تو که باید آدمیان سینه های خویش را در مقابلت بشکافند و پرده حیا و آزرم و عزت نفس خود را پاره کنند تا تو آنها را به عطای خود سزاوار بینی و به جود و کرم خود لایق؟ پس ، نخست بنگر تا ببینی آیا ارزش و لیاقت آن را داری که وسیله ای برای بخشش باشی ؟آیا شایسته ای تا بخشایشگر باشی؟ زیرا فقط حقیقت زندگی است که می تواند در حق زندگی عطا کند، و تو که این همه به عطای خود می بالی فراموش کرده ای که تنها گواه انتقال عطا از موجودی به موجود دیگر بوده ای!.
13-وقتی حیوانی را ذبح می کنی ، در دل خود به قربانی بگو: نیروی که فرمان کشتن تو را به من داد ، نیرویی است که بزودی مرا از پای در خواهد آورد و هنگامی که لحظه موعد من فرا رسد ، من نیز همانند تو خواهم سوخت ، زیرا قانونی که تو را در مقابل من تسلیم کرده است بزودی مرا به دستی قوی تر خواهد سپرد. خون تو و خون من عصاره ای است که از روز ازل برای رویاندن درخت آسمانی (در آن سویی طبیعت ) آماده شده است.
14-هنگامی که سیبی را با دندانهای خود له می کنی در قلب خویش به آن بگو :دانه ها و ذرات تو در کالبد من به زندگی ادامه خواهند داد. شکوفه هایی که باید از دانه هایی تو سر زند ، فردا در قلب من شکوفا می شود . عطر دل انگیز تو ، توام با نفسهای گرم من به عالم بالا صعود خواهد کرد ، و من و تو در تمام فصلها شاد و خرم خواهیم بود.
15-اگر کار و کوشش با محبت توام نباشد پوچ و بی ثمر است ، زیرا اگر شما با محبت به تلاش برخیزید ، می توانید ارواح خویش را با یکدیگر گره بزنید و آنگاه همه شما با خدای بزرگ پیوند خورده اید.
16-شما را اگر توان نباشد که کار خود به عشق در آمیزید و پیوسته بار وظیفه ای را بی رغبت به دوش می کشید ، زنهار دست از کار بشویید و بر آستان معبدی نشینید و از آنان که به شادی ، تلاش کنند صدقه بستانید. زیرا آنکه بی میل ، خمیری در تنور نهد ، نان تلخی وا ستاند که انسان را تنها نیمه سیر کند، و آنکه انگور به اکراه فشارد ، شراب را عساره ای مسموم سازد ،و آنکه حتی به زیبایی آواز فرشتگان نغمه ساز کند ، چون به آواز خویش عشق نمی ورزد ، تنها می تواند گوش انسانی را بر صدای روز و نجوای شب ببندد.
17-کار تجسم عشق است.
18-به معیار دل ، شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک می باشد.
19-اندوه و نشاط همواره دوشادوش هم سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته است ، دیگری در رختخوابتان آرمیده باشد. شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه اندوه و نشاط .
20- کسی که کشته می شود ، در جریان قتل خود سهمی دارد و نمی تواند از آن تبرئه شود . آن که چیزی از وی به سرقت می رود نمی تواند از سرزنش بر کنار باشد. انسان نیکوکار هرگز نمی تواند خود را از اعمال تبهکاران تبرئه کند ، و انسان پاک نمی تواند از آلودگی و ناپاکی تبهکاران در امان باشد . چه بسا که انسان مجرم ، خود قربانی کسی است که جرم و جنایت را در حق او انجام داده.
21-شما می توانید بانگ طبل را مهار کنید و سیمهای گیتار را باز کنید ، ولی کدامیک از فرزندان آدم خواهد توانست چکاوک را در آسمان از نوا باز دارد؟
در اتاق مقابل ، پشت آن درب ، بهشت برپاست . ولی من کلید آن را گم کرده ام شاید هم آن را گم نکرده ام ، بلکه آنرا در جای دیگری قرار داده ام .
۲۲-تو کور هستی و من کر و لال ، پس دستت را در دستم قرار بده تا همدیگر را درک کنیم .
۲۳-چقدر احمق هستی اگر از مردم بخواهی که با بالهایت پرواز کنند و تو نتوانی یک پر به آنها دهی .
۲۴-مقتول را همین افتخار بس است که او قاتل نیست .
۲۵-اگر پشت به آفتاب کنی جز سایه ی خود چیزی نمی بینی .
۲۶-اگر به قلب زندگی راه یابی ، زیبایی را در همه چیز میبینی ، حتی در چشمهایی که در دیدن زیبایی تظاهر به کوری میکنند .
۲۷-زیبایی گمشده سروده ما در سراسر زندگی ست و هرچه غیر از این باشد نمادهایی ست از انتظار . ۲۸-هنگامی که خداوند مرا همچون سنگریزه ای در این دریاچه ی عجیب انداخت ، آرامش آن را بر هم زدم و بر سطح آن دایره هایی پدید آوردم . ولی هنگامی که به اعماق آن رسیدم مانند آن آرام شدم. ۲۹-مقدس ترین اشکهایمان هنوز راه چشمانمان را نشناخته اند . ۳۰-بینوایی آن است که دست خالی ام را جلوی مردم دراز کنم و کسی چیزی در آن نگذارد اما ناامیدی آن است که دستم را در حالی که پر است دراز کنم وکسی چیزی از آن برندارد. ۳۱-بی شک در نمک قدرت مقدس عجیبی نهفته است که آن هم در اشکهایمان نهفته است و هم در دریا . ۳۲-هنگامی که مقابل تو ایستادم همچون آینه ای شفاف بودم با دقت به من نگریستی و چهره ی خود را در من دیدی . آنگاه به من گفتی : دوستت دارم ولی در حقیقت ذات خویش را در من پسندیدی . ۳۳-آرزو نیمی از زندگی ست اما بی تفاوتی نیمی از مرگ است . ۳۴-اگر زمستان بگوید : بهار در قلب من است چه کسی زمستان را باور میکند ؟ در هر نقطه ای عشقی نهفته است . نوشته شده توسط سروش در 86/07/07 ساعت |
لينک ثابت |
|