|
به نام خوبي، به نام عشق، به نام محبت مادر، به نام دل پاك يك پدر، به نام زيبايي و با نام او كه همي ي اين گفته ها جز او نيست
و اما جمعه اي ديگر. دلها چيزي مي خواهند. دلها عشقي صدا مي زنند. چشم ها چشمي مي خواهد و دستان ياري كه به سويشان دراز شود. اما اين جمعه هم تمام شد. نه چيزي كه دل بخواهد، نه صدايي در جواب عشق، نه چشمي كه چشمي ببيند و نه دستي كه به دستي رسد.
آقا ما همه منتظريم بيا. اين جمله اونقدر تكراري شده كه از شنيدنش شايد بدت بياد ولي آقا بيا. بيا كه خوبيها رو عكس مي كنند و اونا رو صد پله خوب تر ميكنن.
بيا كه آفتاب غروب كرد و ديگر اميدي به طلوعش نيست. خدايا ... آقا ... و... . به كي بگم به كي درد دلم رو بگم. به كي حرف عشق رو بگم و به كي ... .
خدايا مولاي من آقاي من كي مياد؟
كسي غير تو نيست آقا، به خدا،... به خدا ديگه نيست.
آقا همه بت پرست شدند آقا همه مردِ نامردان شدند. آقا روز ها شب است و شبها روز. آقا كلام، ناسزا شده.
تو كجايي تو كجايي تو كجايي؟
كي ميايي؟
آقا مي ترسم بگم بيا، وقتي بياي بشيم اهل كوفه و علي تنها بماند.
به هر حال بازم منتظريم و اميدوار به طلوعي ديگر... .

"من همان كافر بي ايمانم كه نمازم بر پاست كه دعايم پر سوز كه دلم پر درد است شايد اين راه خرابات كه سر منزل ماست راه ققنوس يا همان راه سعادت باشد!"
يا علي
نوشته شده توسط سروش در 87/02/20 ساعت |
لينک ثابت |
|