|
به نام آفریننده ی ايران و ايراني
بخوانيم اين جمله در گوش باد چو ايران نباشد تن من مباد

نگاهي به اطراف خود بياندازيد. همه چيز را در حد خوب يا متوسط مي توان جست و جو كرد. فردي كه بدون توجه به پيرمرد گوژ پشتي از خيابان رد مي شود و در مقابل، همان فرد براي رد شدن از يك درب، دقيقه ها را به تعارف با ديگري مي گذراند. و يا فردي كه زندگي خود را براي گوژپشتهاي خيابان گذر وقف مي كند.
ولي اين وسط خيابان ها هستند كه در طول ساعت ها همگان بر روي آن پا مي كوبند و در نهايت هيچ يادي از آنها نيست، كه آري او بود كه باعث شد خاك روي زمين بلند نشود و يا اينكه آري او بود كه نگذاشت سنگ ها از زير چرخ هاي كاميون هاي سنگين كه هر يك محموله ي عظيم را با خود حمل مي كند – يا محموله اي از گُل است و يا محموله از گِل – رها شود و آسيبي به ما نرساند.
اگر كمي توجه كنيم متوجه خواهيم شد كه وطن ما ايران نقش آسفالت را بازي خواهد كرد. آسفالتي كه شايد كاميون هاي عظيمي از گُل يا گِل بر آن گذاشته اند و جز آثاري از آنها نمانده است. متاسفانه گُل اثر خود را زود از دست مي دهد، چون با تمام يك رنگي اش اسير آفتاب سوزان مي شود تا بخواهد آسفالت را گلستان كند، خشك مي شود. ولي گِل باعث رويش علف هاي هرزي كه ريشه هاي قوي در خاك دارد مي شود و سال ها بر روي آسفالت خواهد ماند تا رفتگري بعد از سال ها پيدا شود و در ميان آن همه علف هاي هرز تكه تكه هاي آسفالت را به بيرون كشد و باز اتومبيل هايي كه ضايعات زندگي خود را بر آن تكه تكه آسفالت هاي زيبا و براق مي ريزد تا به گونه اي ديگر آسفالت را حذف كند. ونيز آنها روزي مي آيند تا با ماشين آسفالت كَن بسيار بزرگ آسفالت ها را كامل بردارند و نابود كنند، ولي باز مي بينند چند پيرمرد گوژ پشت به اميد چند انسان وقف كننده، بر روي اين ماشين ها حاضر شده و اعتراض مي كنند و آنگاه ست كه شرم از سر و روي آن ماشين هاي بيچاره كه فقط براي اين كار ساخته شده اند مي بارد و از كندن آن آسفالت ها پشيمان مي شوند.
آي انسان هايي كه بي توجه از آسفالت ها مي گذريد با شمايم. با شمايي كه حتي حرمت آسفالت را نگاه نمي داريد، با شمايي كه حتي نمي خواهيد بدانيد كه زير اين خاك هاي ريخته شده چيست؟
آنقدر نخواستيد بدانيد تا كه ندانستيد، و در ندانسته هايتان مانديد و آنهايي كه دوست داشتند شما ندانيد به دست خودتان بر اين آسفالت ها خاك ريختند تا هويت ده هزار ساله ي آسفالت را بر شما پنهان كنند.
جوي هايي كه هر روز تميزشان مي كنند، هر چند كه ميوه فروشان، گنديده ميوه هاي خود را بر اين جوي ها مي ريزند، و باز آنها تميزشان مي كنند، هر روز شاهد اين است كه آب هاي زلالي كه بر اين آسفالت ها مي ريزد را جمع مي كند و با خود يدك مي كشد.
آري اين جوي ها هستند كه آنهمه آب هاي زلال و زيبا را در خود جمع مي كنند، و اين آن ها هستند كه مي دانند و به ما نادان ها مي خندند و با دست خودمان آسفالت را با خاك و علف هاي هرز ناپديد مي كنند.
من اميدوار هستم، آري اميدوار به روزي كه باراني واقعاً باران ببارد و اين خاك هاي ريخته شده را بشويد و به جوي هاي هميشه تميز بريزد و نشان دهد آن زيبايي و شكوه آسفالت را و همچنين تمام بي نظمي و كثيفي جوي هاي كنار آسفالت. آري اميدوارم و با اين اميدواري زندگي خواهم كرد.
بيايد حداقل گوشه اي از اين خاك ها را كنار بزنيم و شكوه آسفالت را ببينيم. بياييد بر روي زيباترين چيز هايمان نام هاي اصيل وطنمان را بگذاريم. هر زمان خواستيم يك انسان ضد ديني را معرفي كنيم نام آن را داريوش نگذاريم. و يا اينكه اگر خواستيم يك قاچاقچي انسان را معرفي كنيم نام آن را آراس نگذاريم.

آري دوست مستند ساز من هر گاه خواستي مستندي بسازي بر روي پيراهن بازيگران شيطان پرست نشان فَرَوَهَر را هك نكنيم. اينها يادگار ده هزار ساله ي تمدن ماست. يادگار پدراني كه شايد از دوستان فيلمساز و مستند ساز من خيلي بيشتر مي دانسته اند. يادگار كوروش كبير كه پدر حقوق بشر جهان است. يادگار داريوش، مردي كه ديگر مثل آن را نتوان به اين عالم ديد.
در اين ميان تو چه كرده اي؟ كمي از آسفالت ها را كنار زده اي؟
به ما ايراني ها لقب وطن پرست مي دهند. آيا واقعاً ما وطن پرست هستيم؟ اگر هستيم پس سد سيوند چيست؟ اگر هستيم پس اين مظلوميت تخت جمشيد چيست؟ اگر هستيم پس جريان خليج عربي چيست؟ و... .
ما وطن پرست نيستيم چون ايراني نيستيم. شايد در همان حمله ي مغولان و اعراب نژاد ايراني و آريايي به كلي از بين رفته باشد. شايد ما نوادگان گمراهان اعراب جاهلي باشيم... نيستيم؟... چه دليلي براي اين حرفت داري كه مي گويي نيستيم؟... آيا واقعا خاك و علف هاي هرز را نمي بيني و يا اينكه نمي خواهي ببيني... اگر هستي كنار بزنشان ... آن ها را ببين، حس كن، اگر متوجه شدي چيزي در ته وجودت نداي دردناكي سر مي دهد آنگاه بدان كه تو يك وطن پرستي، در غير اينصورت تو همان نواده ي مغولان يا تازي ها خواهي بود.
اي وطن پرستان بياييد شعر اخوان را با كمي تغيير ندا دهيم و با صداي بلند بخوانيم:
گه سكندر، گه مغول، گاهي عرب، اكنون "خودمان"
يك عروس و چند شوهر، ملك دارا را ببين
بدرود ايراني!!!؟
نوشته شده توسط سروش در 87/09/14 ساعت |
لينک ثابت |
|