|
به نام پدر
بابا آب داد!
بابا نان داد!
بابا .. ؟!!!
شايد اون كسي كه كتاب اول دبستان رو مي نوشت نمي دونست كه خيلي بچه تو كلاس اول دبستان نشسته و، باباش بهش نه آب مي ده و نه نان و نه ... .
اون روزاي كلاس اول وقتي مي خونديم بابا آب داد پيش خودم فكر مي كردم خوب من كه هيچ وقت نديدم كسي باشه كه بابا صداش بزنم، پيش خودم مي گفتم خدايا اين كيه كه هم آب ميده، هم نان ميده و هم همه اسمشو ميارن.
خدايا اين كيه كه همه دارن و من ندارم.
اگه همه دارن چرا من ندارم؟
اگه من ندارم چرا همه دارن؟
امروز بهم گفتن روزت مبارک. نمی دونستم چه روزیه . آخه تا حالا توی چنین روزی به کسی تبریک نگفته بودم.
امروز روز پدره و من می خوام به پدرم تبریک بگم. نمی خوام از ناامیدی یا یاس حرفی بزنم. می خوام به پدرم، کسی که ندیدمش و حسش نکردم ولی خیلی خیلی دوسش دارم تبریک بگم.
نامه ام رو با نام خدا شروع می کنم.
سلام پدر
امیدوارم که حالت خوب باشد. اینجا همه چیز خوب است. ملالی نیست جز دوری شما که آن هم در نگاه مادر می توان به خوبی درک و احساسش کرد.
پدر جان... .
و نامه ی من به پدری که شاید روزی فقط خنده هایش برایم آشنا بود. خنده هایی که گرم آمد و سرد رفت.

روزت مبارک پدر...روزت مبارک.
و باز آهی و بخاری و خدایی.
نوشته شده توسط سروش در 88/04/15 ساعت |
لينک ثابت |
|