بعضي پنج شنبه ها، تنهايي بيرون ميرم و قدم مي زنم. آخه من قدم زدن رو خيلي دوست دارم. قدم زدن به آدم وقت فكر كردن ميده. به آدم وقت ميده اطرافشم يه نگاه بندازه.
لباسمو مي پوشم. جلوي آينه مي رم ... سشوارو برمي دارم و به قولي زلفامو صاف مي كنم... .
گاهي اوقات كه خدمو تو آينه ميبينم خندم مي گيره...با خودم يه حرفايي مي زنم... ميگم هنوز بهت نرسيدم...بگذريم...زلفامو كه صاف كردم موبايلمو بر مي دارم و از خونه بيرون مي زنم.

مي خوام از بالا برم كه پايين كوچمونو ميبنم كه تازه آسفالتش كردن. دلم آب ميشه و از پايين ميرم. ولي كاش نمي رفتم. سر كوچه يه جوون نشسته كه زماني با يك چرخ دوچرخش تا كجاها كه نمي رفت. يادمه يه روز كه مسابقه داشتيم، اين آدم شايد بالاي 20 دور با به قولي تك چرخ دور زمين فوتبال چمن گشت. بعدم رفت روي پله كانو با پلاستيك آهنگ بندری مي زد و شعر مي خوندو با بقیه تشويق مي كردن. يادش بخير اون بازي خيلي حساس بود و ما شايد بگم با همين تشويقا تونستيم 4 بر 1 ببريم. ولي حالا چي. ديگه نفسش در نمياد. يا اگه در مياد دود غليظي باهاشه كه با اون نفس مي كشه.
نگاه اين پسره...يادته...همونيه كه حدود 8 سال پيش باهم دعوا كرديم. بايد بگم از تنها كسي كه كتك خوردم همين بود. البته درسته اون از من بزرگتر بود ولي به هر حال حالا چي شده. حالا من ديگه شايد با يه فوتم بتونم بزنمش زمين.
چشمامو مي بندم...فقط مي خوام قدم بزنم،فقط مي خوام از پنج شنبه ام لذت ببرم. دلم نمياد باغ نظر نرم. راهمو كج مي كنم و يه سري مي رم اونجا. اولش كه وارد مي شم حس خوبي ندارم. وقتي اطرافمو نگاه مي كنم مي بينم چندتا از عزيزان معتاد گمنام با چشمانشان به جان من افتاده اند. تا برسي به يه صندلي اونقدر بهت مي گن آقا كبريت داري كه ناخودآگاه دست به جيبت مي زني ميگي شايد داشته باشم كه اينا اينقدر مي پرسن... .
از باغ نظر بيرون مي زنم. يه 444 مي گيرم ميگه اعتبار نداري. مي خواي با تلفن عمومي به دوستات زنگ بزني كه آقايون محترم تاكسي تلفني فلان، اونقدر چپ چپ نگات مي كنن كه قيد همه چيزو مي زني و دوباره به راهت ادامه مي دي. از جلوي سينما رد مي شي، يه فيلمي مي بيني كه همه ي درداي آدما رو گذاشته كنارو مي خواد دوتا عاشق رو به هم برسونه. اگه اون ور خيابونو نگاه كني، پسرك ژوليده اي مي بيني كه داره از ته دل آه مي كشه ولي آهش هيچ بخاري نداره... .
راه مي فتم و به زني مي رسم كه چادر انداخته رو سرشو دستشو دراز كرده. به اين اميد كه تو گوشه محبتي نشون بدي، خوب توي جيب هر كدوم از ما 100 تومن كه پيدا مي شه...مي ديم... .
بالاتر كه مي رم مي بينم يه بنده خدايي فال حافظ مي فروشه...گدايي نمي كنه داره كار مي كنه...ولي ما حتي بهش نگاهم نمي كنم چه برسه به اينكه فال بخريم...به اون زنه 100تومن داديم ولي با 100 تومن يه فال حافظ از اين بنده خدا نمي خريم.
بازم مي گذرم ولي انگار خسته شدم...انگار خسته شدم از اين همه تفاوت، مي خوام برگردم. يه صحنه خيلي برام جالب ميشه...فردي كه پشت ماشين آخرين مدلش نشسته و هيچ عجله اي براي رفتن نداره...كه البته فكر كنم اونم عصر پنج شنبه به كلش خورده و اومده يه چرخي بخوره...ولي اون ورتر يه پيرزنو ديدم، با اينكه بارش خيلي سنگين بود ولي داشت مي دويد تا به خط واحد برسه...از خودم بي خود شدم...دويدم...وسايلو از دستش گرفتم...گفتم ندو من نگهش مي دارم...و ديگه آروم شدم...چون حالا فكر مي كردم به اوني كه توي آينه بود نزديكتر شدم. چون حالا فكر مي كردم يه اپسيلون بدرد خوردم...برگشتم خونه يه سر به آينه زدم. براش اشك ريختم و گفتم دنيا خيلي بزرگه و تو خيلي كوچيك، يا بايد تو بزرگ شي يا دنيا كوچيك.
به هر حال اون روز پنج شنبه روز جالبي برام بود. فهميدم چقدر كوچيكم، فهميدم چقدر...بماند...!
به آينه ها اعتماد نكنيد. آينه آدمارو از اون چيزي كه هستند، خیلی بزرگ تر نشون مي دن. آينه ها هميشه هم خوب نيستن و گاهي وقتا شكستنشون باعث مي شه كه آدما خيلي جلو برن حتي خيلي وقتا سكشتنشون باعث مي شه كه آدما، آدم بشن.
بعضي وقتا آينه هارو بشكن تا خودتو ببيني چون اوني كه توشه تو نيستي.

بيايم بجاي نگاه كردن به آينه ها، بعضي وقتا به دنيامون نگاه كنيم.
پایان