|
اين خاطره بر مي گرده به سال، فكر كنم دوم راهنمايي بود.
آره دوم راهنمايي با استاد هميشه عزيزم جناب آقاي ... كه هيچ وقت از ذهنم پاك نخواهند شد.

وقتی راهنمایی درس مي خونديم، و می خواستيم انشا بنویسيم، همیشه دو صفحه مقدمه در وصف خدا می نوشتيم كه حالا –البته اين كوتاه فكري اون زمان ما بود، به استاد عزيز جسارت نشه- معلممون به حجم انشا نگاه كنه و نمره بده. ولی بر خلاف این فكر همیشه به همه نمره ی بیشتر از 14 یا 15 نمی داد.
یه روز بر عكس همه ي روزاي خدا انشا نداشتم، اتفاقا خیلیم از این معلم می ترسیدم.
خلاصه اون اتفاقي كه نبايد ميفتاد افتاد. صدا زد فلاني بياد. منم كه داشتم اذيت بچه ها مي كردم و لبهام تا نزديكي گوشام پيشرفت عملي داشته بود ديدم ماشاالله همه ي چشما كه چه عرض كنم غار علي صدرم رو به من بازه. توي همون حالت خندون آروم آروم بنزين ماشينم تموم شد و ... هق...هق...ه... فسسسسسسسسسسسسسس... .
آخ كه، آقاي به نسبت محترم، اسمتون خونده شده و بايد بري پاي تخته سياه و انشا بخوني.
سر كلاس ماهم، به زور، توي طول سال، اونم شايد، يك بار مي تونستي انشا بخوني.
گفتيم چي كار كنيم چي كار نكنيم؟ دس گذاشتيم رو زانو و گفتيم يا علي... .
اين رفيق بغل دستي ما كه هميشه لم مي داد به ته نيمكت و پاهاشو رو هم سوار مي كرد و مينداخت زير نشيمنگاه محترمشون، دستمو گرفتو گفت: فلاني كجا ميري؟ تو كه انشا نداري. منم خنديدم و گفتم بشين و تماشا كن.
قدمام شمرده شمرده مي رفت به سمت تخته سياه. معلم يه دفتر –فكر كنم مي خواست خطبه عقد بخونه يا سند مرگم و امضا كنه- بزرگ جلوش بود و با صداي مردونه ولي خيلي مهربون گفت: بخون پسرم. ما هم كه انگار 20 سالي بود توي كار نوشتن بوديم و خودمون خبر نداشتيم شروع كرديم.

به نام خدايي كه خار را در بيابان و گل را در گلستان و ... .
بجز همون دو صفحه ي مقدمه ي اول انشا اصلا نفهميدم چي خوندم. فقط هر از چند گاهي دستمو خيس مي كردم و در حين ورق زدن -انگار آدم عينكي كه از بالاي عينكش نگاه مي كنه- يه نگاهي به معلم مينداختم. ايشون هم خيلي متين سرشونو انداخته بودن پايين و با خودكار -حالا نمي دونم مال كدوم يكي از بچه ها بود- بازي مي كرد.
خونديم و خونديم تا نمي دونم چطوري شد كه گفتم پايان. آره من از روی برگه ی سفید خونده بودم. با ترس دفترمو گذاشتم جلوي معلمِ دوست داشتني.
دستامو طوري به ميز فشار دادم كه شونه هام اومد بالا و با گوشام يه قل دو قل بازي مي كرد.
هيچي نديدم. فقط مي خواستم بشينم. ترس تمام وجودمو گرفته بود. دلم داشت مي يومد تو حلقم. از نمرمم خبر نداشتم. خودم خیال می كردم كه افتضاح بالا آوردم. داشتم مي مردم كه يه دفعه، استاد گفت بشين...!!!!!! آره استاد گفت بشين ...!!!!!! بدون اينكه حتي چيزي بهم بگه.
رفتم نشستم. دفترمو باز كردم. توي دفترم فقط يه امضا بود و يه نمره. اونم 20!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
با تعجب سرمو بالا كردم. برق از چشام پريده بود. دهنم اونقدر باز مونده بود كه فكر كنم يه ساندويچ گنده ي كلاني توش جا مي شد.
معلم مهربون سرشو برگردوند. يقه ي پيرهنش بلند بود و اومده بود جلو دهنش، و نميذاشت حرفشو بزنه. آروم يقه رو كشيد پايين و گفت از این بیست 15 نمره بخاطر انشا و 5 نمره به خاطر جسارتت.
از همون روز بود جسارتو ياد گرفتم.
از همون روز بود ياد گرفتم هر كه بهم گفت اين كارو بكن، نگم بلد نيستم.
از همون روز بود احساس كردم من و هر كسه ديگه اي مي تونه هر چيزي كه مي خواد داشته باشه، به شرطي كه بخواد.
از همون روز بود ياد گرفتم اگه كسي بهم ميگه قدرت ريسكت چقدره بگم قيمت نداره چون من و توانايي من قيمت نداره.
از همون روز بود فهميدم بغل دستي هاي زيادي هستند كه از روي دلسوزي دستتو مي گيرن و نميذارن كه بري ولي تو بايد بري.
از همون روز بود فهميدم بايد صبر كني و اميدوار باشي.
دلم چقدر براي اون روزا تنگ شده. روزايي كه بزرگترين دعوامون سر نيمكت اول و آخر بود.
روزايي كه بزرگترين خسارت جنگامون سرخ شدن يه صورت بود.
آخ كه چقدر دلم تنگ شده... .
متن تموم شد، به صندلي فشار مي دم و تا ته فنرشو مي خوابونم. يه نگاه به سقف مي كنم از ته دل آهي مي كشم و همين طور كه بخار از دهنم بيرون مياد و نگاهم از عكس فردوسي بزرگ مي گذره، صدا مي زنم خدا... !
شاديتان شادي من است
سروش
نوشته شده توسط سروش در 88/07/28 ساعت |
لينک ثابت |
|