تبليغاتX
آه ... بخار ... خدا

آه ... بخار ... خدا

انشا سفید

اين خاطره بر مي گرده به سال، فكر كنم دوم راهنمايي بود.

آره دوم راهنمايي با استاد هميشه عزيزم جناب آقاي ... كه هيچ وقت از ذهنم پاك نخواهند شد.

 

وقتی راهنمایی درس مي خونديم، و می خواستيم انشا بنویسيم، همیشه دو صفحه مقدمه در وصف خدا می نوشتيم كه حالا –البته اين كوتاه فكري اون زمان ما بود، به استاد عزيز جسارت نشه- معلممون به حجم انشا نگاه كنه و نمره بده. ولی بر خلاف این فكر همیشه به همه نمره ی بیشتر از 14 یا 15 نمی داد.

یه روز بر عكس همه ي روزاي خدا انشا نداشتم، اتفاقا خیلیم از این معلم می ترسیدم.

خلاصه اون اتفاقي كه نبايد ميفتاد افتاد. صدا زد فلاني بياد. منم كه داشتم اذيت بچه ها مي كردم و لبهام تا نزديكي گوشام پيشرفت عملي داشته بود ديدم ماشاالله همه ي چشما كه چه عرض كنم غار علي صدرم رو به من بازه. توي همون حالت خندون آروم آروم بنزين ماشينم تموم شد و ... هق...هق...ه... فسسسسسسسسسسسسسس... .

آخ كه، آقاي به نسبت محترم، اسمتون خونده شده و بايد بري پاي تخته سياه و انشا بخوني.

سر كلاس ماهم، به زور، توي طول سال، اونم شايد، يك بار مي تونستي انشا بخوني.

گفتيم چي كار كنيم چي كار نكنيم؟ دس گذاشتيم رو زانو و گفتيم يا علي... .

اين رفيق بغل دستي ما كه هميشه لم مي داد به ته نيمكت و پاهاشو رو هم سوار مي كرد و مينداخت زير نشيمنگاه محترمشون، دستمو گرفتو گفت: فلاني كجا ميري؟ تو كه انشا نداري. منم خنديدم و گفتم بشين و تماشا كن.

قدمام شمرده شمرده مي رفت به سمت تخته سياه. معلم يه دفتر –فكر كنم مي خواست خطبه عقد بخونه يا سند مرگم و امضا كنه- بزرگ جلوش بود و با صداي مردونه ولي خيلي مهربون گفت: بخون پسرم. ما هم كه انگار 20 سالي بود توي كار نوشتن بوديم و خودمون خبر نداشتيم شروع كرديم.

به نام خدايي كه خار را در بيابان و گل را در گلستان و ... .

بجز همون دو صفحه ي مقدمه ي اول انشا اصلا نفهميدم چي خوندم. فقط هر از چند گاهي دستمو خيس مي كردم و در حين ورق زدن -انگار آدم عينكي كه از بالاي عينكش نگاه مي كنه- يه نگاهي به معلم مينداختم. ايشون هم خيلي متين سرشونو انداخته بودن پايين و با خودكار -حالا نمي دونم مال كدوم يكي از بچه ها بود- بازي مي كرد.

خونديم و خونديم تا نمي دونم چطوري شد كه گفتم پايان. آره من از روی برگه ی سفید خونده بودم. با ترس دفترمو گذاشتم جلوي معلمِ دوست داشتني.

دستامو طوري به ميز فشار دادم كه شونه هام اومد بالا و با گوشام يه قل دو قل بازي مي كرد.

هيچي نديدم. فقط مي خواستم بشينم. ترس تمام وجودمو گرفته بود. دلم داشت مي يومد تو حلقم. از نمرمم خبر نداشتم. خودم خیال می كردم كه افتضاح بالا آوردم. داشتم مي مردم كه يه دفعه، استاد گفت بشين...!!!!!! آره استاد گفت بشين ...!!!!!! بدون اينكه حتي چيزي بهم بگه.

رفتم نشستم. دفترمو باز كردم. توي دفترم فقط يه امضا بود و يه نمره. اونم 20!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با تعجب سرمو بالا كردم. برق از چشام پريده بود. دهنم اونقدر باز مونده بود كه فكر كنم يه ساندويچ گنده ي كلاني توش جا مي شد.

معلم مهربون سرشو برگردوند. يقه ي پيرهنش بلند بود و اومده بود جلو دهنش، و نميذاشت حرفشو بزنه. آروم يقه رو كشيد پايين و گفت از این بیست 15 نمره بخاطر انشا و 5 نمره به خاطر جسارتت.

 

از همون روز بود جسارتو ياد گرفتم.

از همون روز بود ياد گرفتم هر كه بهم گفت اين كارو بكن، نگم بلد نيستم.

از همون روز بود احساس كردم من و هر كسه ديگه اي مي تونه هر چيزي كه مي خواد داشته باشه، به شرطي كه بخواد.

از همون روز بود ياد گرفتم اگه كسي بهم ميگه قدرت ريسكت چقدره بگم قيمت نداره چون من و توانايي من قيمت نداره.

از همون روز بود فهميدم بغل دستي هاي زيادي هستند كه از روي دلسوزي دستتو مي گيرن و نميذارن كه بري ولي تو بايد بري.

از همون روز بود فهميدم بايد صبر كني و اميدوار باشي.

 

دلم چقدر براي اون روزا تنگ شده. روزايي كه بزرگترين دعوامون سر نيمكت اول و آخر بود.

روزايي كه بزرگترين خسارت جنگامون سرخ شدن يه صورت بود.

آخ كه چقدر دلم تنگ شده... .

 

متن تموم شد، به صندلي فشار مي دم و تا ته فنرشو مي خوابونم. يه نگاه به سقف مي كنم از ته دل آهي مي كشم و همين طور كه بخار از دهنم بيرون مياد و نگاهم از عكس فردوسي بزرگ مي گذره، صدا مي زنم خدا... !

 

 

 

شاديتان شادي من است

    سروش           

 


نوشته شده توسط سروش در 88/07/28 ساعت | لينک ثابت |

مرد آزاده

اينو وقتي شيراز بودم و از اسباب كشي خسته و كوفته روي مبل دراز كشيده بودم با گوشيم نوشتم. يه داستان كوتاه از يك انسان آزاده ست كه فكر كنم به درد خيلي از ماها بخوره. ماهايي كه داريم كم كم اصل و ريشه خودمونو فراموش مي كنيم. داريم فراموش مي كنيم از چه و از كجا اومديم و به كجا خواهيم رفت. داريم اصل كار رو فراموش مي كنيم.

و اما داستان كوتاه...

مرد آزاده اي را به خاطر آزادگي قرار بود كه به پاي چوبه ي دار ببرند. آزاده اي كه عمر خود را گذاشت تا زير دِين كسي نباشد. سربازان، افسران، فرماندهان و هر كسي كه در قصر زندگي مي كرد پيش آزاده مي آمد و با لحني خاص به او مي گفت: آخر تو هم اعدام خواهي شد.

هر كسي كه از پشت و پناهي مي آمد به او چنين مي گفت، آخر تو هم اعدام خواهي شد. مرد آزاده كه در گوشه اي از زندان كز كرده بود و پتوي كهنه و كثيفي كه معلوم بود سالهاست شسته نشده است و آنقدر پاره پوره ست كه نمي شود به آن پتو گفت را دور خود پیچیده بود، دندان بر دندان می سایید.

مرد عصباني گوشه ي پتو را در مشتش فشرد و محكم كنار زد. صورتش كاملا سرخ شده بود و رگهاي گردنش يكي يكي بيرون زده بودند و اونقدر به دندانهايش فشاور مي آورد كه ماهيچه هاي فكش همه بيرون زده بودند. جلو آمد و ميله هاي زندان را محكم گرفت و فرياد زد: آري...آري...مرا اعدام...مرا بكشيد...شما نمي دانيد كه چه لطفي در حقم مي كنيد وقتي مرا اعدام مي كنيد...! و ساكت شد. صداي نفس نفس زنان مرد آزاده در زندان پيچيد. آرام آرام صداي تق تق پاشنه هاي كفش رييس زندان كه يك شلاق در دست راستش گرفته بود و به كف دست چپش مي زد آمد...شششششپ....ششششپ...انگار كه دو دست بهم مي زدند. جلو آمد و گفت: چه كسي گفته است كه تو را اعدام خواهيم كرد. من مي خواهم تو را نابود كنم...اعدام كمترين حد مجازات توست. مرد آزاده عصباني شد و در همين حال كه ميله هاي زندان را مي فشرد فرياد زد ... نه ه ه ه ه ه ... .

وقت اعدام فرا رسيد. اورا به ميدان شهر بردند و طناب دار به گردنش آويختند. رييس زندان صدا زد بي خردان چه غلطي مي كنيد. من كه گفتم نمي خواهم اعدامش كنم.

دستور داد پايش را قطع كنند و ... . مرد آزاده فرياد زد من هنوز پاي ديگري دارم.

دستور داد پاي ديگرش را نيز قطع كردند و ... . مرد آزاده دگر بار فرياد زد من هنوز دو دست قوي دارم.

دستور داد دستانش را نيز قطع كردند. مرد آزاده هنوز نگفته بود من يك قلب پاك دارم كه رييس زندان خود خنجرش را در قلب مرد آزاده كرد و آرام سرش را به كنار گوش مرد آورد. بخار از دهان رييس زندان آرام آرام بيرون مي آمد و آن مرد داشت جان مي داد.

رييس گفت حالا چه داري؟

مرد كه دهانش كاملا خونين بود آهي كشيد و بخاري از دهانش بيرون آمد و گفت: خدا...!

نگاهي معنادار به رييس كرد و گفت آيا مي تواني از من بگیريش... ؟

 

اميدوارم كه اين داستان كوتاه به دلتون نشسته باشه. آره ما داريم خدا رو، كسي كه از پیش اون اومديم و يه روز مي خواييم بريم پيش خودش، فراموش مي كنيم.

 

 

شاديتان شادي من است

   سروش          


نوشته شده توسط سروش در 88/07/07 ساعت | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
اشعار مورد علاقه ام
عكسهاي دوست داشتني
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
عناوين مطالب وبلاگ

درباره ي وبلاگ


سلام دوست عزيز.
من سروش و با افتخار می گم یه وطن پرست هستم.
قبلها در مورد نجوم می نوشتم, ولی حالا می خواهم از همه چیز بگم و بنویسم. به امید آنکه بتوانم در مورد چیزی که شما دوست دارید مطلب های جالبی بگذارم. می خواهم بنویسم از آنچه که نمی توانم بگویم و از آنچه که بر دلم عقده کرده. می نویسم از آنچه که دارم و از آنچه که می خواهم بدست آورم, و می نویسم از آنچه که بر ما گذشته, شادی یا غم, غصه و درد, عشق و نفرت و هزاران هزار مطلبی که امیدوارم شما آن را بپسندید. ایران را دوست دارم و برایش می میرم. به امید ایرانی آزاد و کازرونی شاد و آباد.
بدرود... .


«آينده به كساني تعلق دارد كه به زيبایي رؤياهايشان اعتقاد داشته باشند.
"The future belongs to those who believe in the beauty of dreams"»

آرشيو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرين پست ها ي ارسالي

و ناگهان چقدر زود دير مي شود... .
بیست سالگی مرگ تو
انشا سفید
مرد آزاده
اي دل صبورم طاقت بيار
آینه زندگی ما
نوجوانان تیم ملی جودو، روانتان شاد...
روزت مبارک پدر ...؟
و اما آزادي...؟!
ای خدای مهربون دلم گرفته...!
سه PDF لازم ...
کجای 87 بودیم و کجایی 88 خواهیم ... .
با شمایم ای مخالفان وطن پرستی...
تولد تلخ
به نام آفریننده ی ايران و ايراني
زندگی زیباست؟
عید فطر مبارک
بدرود رمضان...
اعتراض فرهیختگان کازرونی به خبرگزاری فارس به دلیل عدم استفاده از نام کازرون در اخبار و....
ماجراهاي ماه محبوب و مهمان روسي...
نامه ی عمر بن خطاب به یزد گرد سوم و جواب آن نامه
شهر هخامنشي "مَتِزيش" به خطر افتاده است
مجموعه سمینارهای کازرون شناسی انجمن هم اندیشان جوان
درد و دلی با مولا...
دلم گرفته
کوچک درد ایران دوستان
تولد زرتشت مبارک باد
عيد و امسال ...
آخ کمرم شکست...
سلام

پيوند هاي روزانه

پيوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA

کليه ي مطالب اين وبلاگ محفوظ مي باشد. کپي برداري با ذکر نام منبع بلامانع مي باشد.