|

سلام وطنم. سلام زندگي من.
اي بزرگ من اي بينهايت. اي همه دارو ندارم. مي دوني كه گريه هام تويي. خواستنم تويي. مي دوني وقت زادم پيرهنم تويي و وقت مر گم كفنم تو. اي بود و نبود من و اي تمام هستي ام.
تير عشق آرشت به قلبم فرو كن. من مي خوام تير عشق آرشت مرا بكشد و پرچم سه رنگ زيبايت مرا كفن كند.
تنگ غروب كه از ساحلهاي خليج فارس به غروب زيبايت مي نگرم دلم مي خواد دو دستانم را مشت كنم و به بغلم بزنم و فرياد كنم خدااااااااااااااااااااااا.
وطنم...ولايتم...سرزمين جاويد من...مي داني كه حتي در سياهي شب هم اين سوسوي عشق توست كه مرا گمراه نخواهد كرد. اين سوسوي احساس توست كه مرا به خود مي كشاند و اجازه غرق شدن نمي دهد.
آه اي وطنم...تنم مي لرزد وقتي اين روزهاي سختت را مي بينم. طاقت بياور...طاقت بياور...چون جز طاقت آوردن در اين سالهاي سال ياد نگرفته ايم. طاقت بياور...مي گويند منجي تو يه روز مي آيد...يه روز...كاش اون روز همين فردا بود.
وطنم كوچه هايت همه بن بست شدن. ديگه راهي به رود نداريم. ديگه راهي به اون رود بزرگ نداريم.
عشق من نمي دانم برايت گريه كنم يا كه نه محكم و اميدوار. دشمنان نبايد اشك ما را ببينند. ما بايد محكم باشيم. ما بايد گردن دهيم و مردان و زنان پاك دهيم. ما بايد عشق دهيم.
وطنم سبز پرچمت ديگر سبزي شمال نيست. سفيديش رنگ صلح نيست...ولي قرمزش هنوز همان رنگ خون مردان و زنان پاكي ست كه در راه اين عشق فدا مي شوند.
وطنم ...پاره ي تنم...اي همه ي زندگي من...چقدر آرام و ساكت خفته اي. چقدر ...وطنم... .
بلند شو و نگاه كن اين عشق مرا. بلند شو و ببين اين خاك مرا. ببين چگونه بر عشق مهر باطل زده اند. ببين بر دل حرف ناپاك زده اند. ببين بر گل مهر باطل است، زده اند.

من ديگه خسته ام. خسته و در بدر كوچه هاي اين روزگار خسته كننده ام. روزگارم از همه سياه تره.
چي مي شد تو خونه ي كوچيك من گل سبز مي شد و شكوفه مي كرد و باغبان نمي چيدش. چي مي شد درختا ميوه مي دادن و هنوز نرسيده باغبان به بهونه آباد كردن خاك مي چيدشون. آخه چي مي شد تو از خواب بلند مي شدي.
مياد اون روزي كه دوباره تو بيدار شي. گربه ي تيز چنگ قصه ها شي. و من اميدوار مي مونم.
اگه اون روز برسه... .
اي دلم تاب بيار. آه بكش تا بخار بيرون آيد و صداي خدا گفتن به غروب زيباي خليج فارس رسد.
اي دل صبورم طاقت بيار
پایان نوشته شده توسط سروش در 88/05/29 ساعت |
لينک ثابت |
|