تبليغاتX
آه ... بخار ... خدا

آه ... بخار ... خدا

و ناگهان چقدر زود دير مي شود... .

گاهي وقتا فكر مي كنيم بهترين روزايي كه توش هستيم هيچ وقت تمومي نداره. فكر مي كنيم هميشه دستامون به هم گره خورده و داريم رو به ساحل آرزوهامون قدم مي زنيم.

يا اون يكي فكر مي كنه كه هميشه پشتش به جاي نرمي خورده و تا ابد هم گرمه و هم نرمه... .

اين روزا، هستند. براي من، براي تو و براي هر كسي كه... .

يادمه توي يكي از سفرام به بوشهر(آخه من به خاطر شرايط شغلي و تحصيليم، مجبورم هر هفته برم بوشهر و برگردم)، يه همسفر داشتم. اسمش بهنام بود.اين آقا بهنام ما، مهندس الكترونيك از دانشگاه دولتي شيراز بود، اما نمي دونم اسمشو بزارم معلوليت يا...نمي دونم... .

بهنام از دو پا مشكل داشت و روي پاهاش نمي تونست بايسته و به همين خاطر مجبور بود با دو عصاي زير بغلش راه بره. حالت دوتا شونه هاش نشون مي داد كه سالهاستاين عصا باهاش حرف مي زنه و راه مي ره.

بهم مي گفت جايي كار مي كنه كه حدود ماهي 70000 تومن حقوق مي گيره. در صورتي كه با همين مدرك مي تونست بيش از اينها حقوق بگيره...خيلي بيشتر از اينها... .

بهم مي گفت: سروش، روزاي كودكيمو كه به ياد مي يارم خيلي دلم تنگ مي شه، خيلي گريه مي كنم، آخه اون روزا فكر اين روزا رو نمي كردم.

اشك تو چشماش حلقه زده بود، سرش پايين بود و داشت با ناخناش ور مي رفت. وقتي ماشيني از جلو رد مي شد و نورش تو اتوبوس مي افتاد مي تونستم ببينمش. يه پيرزن پشت سرمون هي داد مي زد كه كولرو روشن كن. اونورتر يه دختر خانوم بود كه با موبايلش آهنگ گذاشته بود و ... .اون ته يه چند نفر با هم نشسته بودنو تخمه مي شكوندنو جك مي گفتن، و بهنام هنوزم سرش پايين بود و فكر كنم داره گريه مي كنه... .

اشك چشم

دستمو از زير چونم برداشتمو به چونه بهنام قرضش دادم. صورتشو جلوي صورتم آوردم. با اون چشاي فرو رفته اي كه معلوم بود بخاطر استفاده ي زيادي از عينك بوده بهم نگاه مي كرد. با لب هاي بزرگ و پفي اي كه داشت، لبخند مي زد ولي تلخ.

ته دلم لرزيد، نمي دونم چي شد ولي اشكم در اومد. وقتي اشكامو ديد بهم خنديد. منم نمي دونم چرا ولي خندم گرفت و خنديدم و با هم بلند خنديديم. راننده و كمكش با تعجب به ما نگاه كردن. پيرزن پشت سرمون ديگه نمي گفت آقا كولرو روشن كن و داشت مارو نگاه مي كرد. اون دختر و اون ته ييا... . همه داشتند مي ديدند.

قدمام آروم آروم روي شن هاي ساحل برداشته مي شه، دستام با اينكه تو جيبم هستند ولي هنوزم احساس سرما مي كنن. هواي ابري اي كه خورشيد از لابلاش سرك مي كشه و اينجاس كه معني واقعي پرتو خورشيد رو مي فهمي، و امواج تند و سنگيني كه انگار سالهاست از معشوقه ي خود بوسه نگرفته است...نگرقته است... .

 ساحل دريا

روزاي خوب از پس ابرا مياد، ميدوني مثل چي؟...مثل همون تابش نور خورشيد. بوسه ها گرفته مي شه مثل همون امواج شهوت انگيز دريا و دوباره دنيا و همه چيز تموم ميشه مثل برگشت آب به دريا و دور شده آرام آرام آب دريا با سر خوردن بر ساحل، و باز... اون موج مي ره تا يه روز خوب ديگه... .

 

و می رود...

       مي رود...

           و مي رود...

                            تا تمام شود.

 

ولي اين انتها براي او يك شروع دوباره ست.

باز قدم هام آروم مي شه. دلم مي خواد آه بكشم، آه سردم بخاري ندارد، با تمام وجودم فرياد مي زنم...خدا...كاش روزهاي خوب هميشه بودند...كاش... .

    سروش     

شاديتان شادي من است

  سروش          


نوشته شده توسط سروش در 88/10/15 ساعت | لينک ثابت |

انشا سفید

اين خاطره بر مي گرده به سال، فكر كنم دوم راهنمايي بود.

آره دوم راهنمايي با استاد هميشه عزيزم جناب آقاي ... كه هيچ وقت از ذهنم پاك نخواهند شد.

 

وقتی راهنمایی درس مي خونديم، و می خواستيم انشا بنویسيم، همیشه دو صفحه مقدمه در وصف خدا می نوشتيم كه حالا –البته اين كوتاه فكري اون زمان ما بود، به استاد عزيز جسارت نشه- معلممون به حجم انشا نگاه كنه و نمره بده. ولی بر خلاف این فكر همیشه به همه نمره ی بیشتر از 14 یا 15 نمی داد.

یه روز بر عكس همه ي روزاي خدا انشا نداشتم، اتفاقا خیلیم از این معلم می ترسیدم.

خلاصه اون اتفاقي كه نبايد ميفتاد افتاد. صدا زد فلاني بياد. منم كه داشتم اذيت بچه ها مي كردم و لبهام تا نزديكي گوشام پيشرفت عملي داشته بود ديدم ماشاالله همه ي چشما كه چه عرض كنم غار علي صدرم رو به من بازه. توي همون حالت خندون آروم آروم بنزين ماشينم تموم شد و ... هق...هق...ه... فسسسسسسسسسسسسسس... .

آخ كه، آقاي به نسبت محترم، اسمتون خونده شده و بايد بري پاي تخته سياه و انشا بخوني.

سر كلاس ماهم، به زور، توي طول سال، اونم شايد، يك بار مي تونستي انشا بخوني.

گفتيم چي كار كنيم چي كار نكنيم؟ دس گذاشتيم رو زانو و گفتيم يا علي... .

اين رفيق بغل دستي ما كه هميشه لم مي داد به ته نيمكت و پاهاشو رو هم سوار مي كرد و مينداخت زير نشيمنگاه محترمشون، دستمو گرفتو گفت: فلاني كجا ميري؟ تو كه انشا نداري. منم خنديدم و گفتم بشين و تماشا كن.

قدمام شمرده شمرده مي رفت به سمت تخته سياه. معلم يه دفتر –فكر كنم مي خواست خطبه عقد بخونه يا سند مرگم و امضا كنه- بزرگ جلوش بود و با صداي مردونه ولي خيلي مهربون گفت: بخون پسرم. ما هم كه انگار 20 سالي بود توي كار نوشتن بوديم و خودمون خبر نداشتيم شروع كرديم.

به نام خدايي كه خار را در بيابان و گل را در گلستان و ... .

بجز همون دو صفحه ي مقدمه ي اول انشا اصلا نفهميدم چي خوندم. فقط هر از چند گاهي دستمو خيس مي كردم و در حين ورق زدن -انگار آدم عينكي كه از بالاي عينكش نگاه مي كنه- يه نگاهي به معلم مينداختم. ايشون هم خيلي متين سرشونو انداخته بودن پايين و با خودكار -حالا نمي دونم مال كدوم يكي از بچه ها بود- بازي مي كرد.

خونديم و خونديم تا نمي دونم چطوري شد كه گفتم پايان. آره من از روی برگه ی سفید خونده بودم. با ترس دفترمو گذاشتم جلوي معلمِ دوست داشتني.

دستامو طوري به ميز فشار دادم كه شونه هام اومد بالا و با گوشام يه قل دو قل بازي مي كرد.

هيچي نديدم. فقط مي خواستم بشينم. ترس تمام وجودمو گرفته بود. دلم داشت مي يومد تو حلقم. از نمرمم خبر نداشتم. خودم خیال می كردم كه افتضاح بالا آوردم. داشتم مي مردم كه يه دفعه، استاد گفت بشين...!!!!!! آره استاد گفت بشين ...!!!!!! بدون اينكه حتي چيزي بهم بگه.

رفتم نشستم. دفترمو باز كردم. توي دفترم فقط يه امضا بود و يه نمره. اونم 20!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

با تعجب سرمو بالا كردم. برق از چشام پريده بود. دهنم اونقدر باز مونده بود كه فكر كنم يه ساندويچ گنده ي كلاني توش جا مي شد.

معلم مهربون سرشو برگردوند. يقه ي پيرهنش بلند بود و اومده بود جلو دهنش، و نميذاشت حرفشو بزنه. آروم يقه رو كشيد پايين و گفت از این بیست 15 نمره بخاطر انشا و 5 نمره به خاطر جسارتت.

 

از همون روز بود جسارتو ياد گرفتم.

از همون روز بود ياد گرفتم هر كه بهم گفت اين كارو بكن، نگم بلد نيستم.

از همون روز بود احساس كردم من و هر كسه ديگه اي مي تونه هر چيزي كه مي خواد داشته باشه، به شرطي كه بخواد.

از همون روز بود ياد گرفتم اگه كسي بهم ميگه قدرت ريسكت چقدره بگم قيمت نداره چون من و توانايي من قيمت نداره.

از همون روز بود فهميدم بغل دستي هاي زيادي هستند كه از روي دلسوزي دستتو مي گيرن و نميذارن كه بري ولي تو بايد بري.

از همون روز بود فهميدم بايد صبر كني و اميدوار باشي.

 

دلم چقدر براي اون روزا تنگ شده. روزايي كه بزرگترين دعوامون سر نيمكت اول و آخر بود.

روزايي كه بزرگترين خسارت جنگامون سرخ شدن يه صورت بود.

آخ كه چقدر دلم تنگ شده... .

 

متن تموم شد، به صندلي فشار مي دم و تا ته فنرشو مي خوابونم. يه نگاه به سقف مي كنم از ته دل آهي مي كشم و همين طور كه بخار از دهنم بيرون مياد و نگاهم از عكس فردوسي بزرگ مي گذره، صدا مي زنم خدا... !

 

 

 

شاديتان شادي من است

    سروش           

 


نوشته شده توسط سروش در 88/07/28 ساعت | لينک ثابت |

مرد آزاده

اينو وقتي شيراز بودم و از اسباب كشي خسته و كوفته روي مبل دراز كشيده بودم با گوشيم نوشتم. يه داستان كوتاه از يك انسان آزاده ست كه فكر كنم به درد خيلي از ماها بخوره. ماهايي كه داريم كم كم اصل و ريشه خودمونو فراموش مي كنيم. داريم فراموش مي كنيم از چه و از كجا اومديم و به كجا خواهيم رفت. داريم اصل كار رو فراموش مي كنيم.

و اما داستان كوتاه...

مرد آزاده اي را به خاطر آزادگي قرار بود كه به پاي چوبه ي دار ببرند. آزاده اي كه عمر خود را گذاشت تا زير دِين كسي نباشد. سربازان، افسران، فرماندهان و هر كسي كه در قصر زندگي مي كرد پيش آزاده مي آمد و با لحني خاص به او مي گفت: آخر تو هم اعدام خواهي شد.

هر كسي كه از پشت و پناهي مي آمد به او چنين مي گفت، آخر تو هم اعدام خواهي شد. مرد آزاده كه در گوشه اي از زندان كز كرده بود و پتوي كهنه و كثيفي كه معلوم بود سالهاست شسته نشده است و آنقدر پاره پوره ست كه نمي شود به آن پتو گفت را دور خود پیچیده بود، دندان بر دندان می سایید.

مرد عصباني گوشه ي پتو را در مشتش فشرد و محكم كنار زد. صورتش كاملا سرخ شده بود و رگهاي گردنش يكي يكي بيرون زده بودند و اونقدر به دندانهايش فشاور مي آورد كه ماهيچه هاي فكش همه بيرون زده بودند. جلو آمد و ميله هاي زندان را محكم گرفت و فرياد زد: آري...آري...مرا اعدام...مرا بكشيد...شما نمي دانيد كه چه لطفي در حقم مي كنيد وقتي مرا اعدام مي كنيد...! و ساكت شد. صداي نفس نفس زنان مرد آزاده در زندان پيچيد. آرام آرام صداي تق تق پاشنه هاي كفش رييس زندان كه يك شلاق در دست راستش گرفته بود و به كف دست چپش مي زد آمد...شششششپ....ششششپ...انگار كه دو دست بهم مي زدند. جلو آمد و گفت: چه كسي گفته است كه تو را اعدام خواهيم كرد. من مي خواهم تو را نابود كنم...اعدام كمترين حد مجازات توست. مرد آزاده عصباني شد و در همين حال كه ميله هاي زندان را مي فشرد فرياد زد ... نه ه ه ه ه ه ... .

وقت اعدام فرا رسيد. اورا به ميدان شهر بردند و طناب دار به گردنش آويختند. رييس زندان صدا زد بي خردان چه غلطي مي كنيد. من كه گفتم نمي خواهم اعدامش كنم.

دستور داد پايش را قطع كنند و ... . مرد آزاده فرياد زد من هنوز پاي ديگري دارم.

دستور داد پاي ديگرش را نيز قطع كردند و ... . مرد آزاده دگر بار فرياد زد من هنوز دو دست قوي دارم.

دستور داد دستانش را نيز قطع كردند. مرد آزاده هنوز نگفته بود من يك قلب پاك دارم كه رييس زندان خود خنجرش را در قلب مرد آزاده كرد و آرام سرش را به كنار گوش مرد آورد. بخار از دهان رييس زندان آرام آرام بيرون مي آمد و آن مرد داشت جان مي داد.

رييس گفت حالا چه داري؟

مرد كه دهانش كاملا خونين بود آهي كشيد و بخاري از دهانش بيرون آمد و گفت: خدا...!

نگاهي معنادار به رييس كرد و گفت آيا مي تواني از من بگیريش... ؟

 

اميدوارم كه اين داستان كوتاه به دلتون نشسته باشه. آره ما داريم خدا رو، كسي كه از پیش اون اومديم و يه روز مي خواييم بريم پيش خودش، فراموش مي كنيم.

 

 

شاديتان شادي من است

   سروش          


نوشته شده توسط سروش در 88/07/07 ساعت | لينک ثابت |

اي دل صبورم طاقت بيار

 

سلام وطنم. سلام زندگي من.

اي بزرگ من اي بينهايت. اي همه دارو ندارم. مي دوني كه گريه هام تويي. خواستنم تويي. مي دوني وقت زادم پيرهنم تويي و وقت مر گم كفنم تو. اي بود و نبود من و اي تمام هستي ام.

تير عشق آرشت به قلبم فرو كن. من مي خوام تير عشق آرشت مرا بكشد و پرچم سه رنگ زيبايت مرا كفن كند.

تنگ غروب كه از ساحلهاي خليج فارس به غروب زيبايت مي نگرم دلم مي خواد دو دستانم را مشت كنم و به بغلم بزنم و فرياد كنم خدااااااااااااااااااااااا.

وطنم...ولايتم...سرزمين جاويد من...مي داني كه حتي در سياهي شب هم اين سوسوي عشق توست كه مرا گمراه نخواهد كرد. اين سوسوي احساس توست كه مرا به خود مي كشاند و اجازه غرق شدن نمي دهد.

آه اي وطنم...تنم مي لرزد وقتي اين روزهاي سختت را مي بينم. طاقت بياور...طاقت بياور...چون جز طاقت آوردن در اين سالهاي سال ياد نگرفته ايم. طاقت بياور...مي گويند منجي تو يه روز مي آيد...يه روز...كاش اون روز همين فردا بود.

وطنم كوچه هايت همه بن بست شدن. ديگه راهي به رود نداريم. ديگه راهي به اون رود بزرگ نداريم.

عشق من نمي دانم برايت گريه كنم يا كه نه محكم و اميدوار. دشمنان نبايد اشك ما را ببينند. ما بايد محكم باشيم. ما بايد گردن دهيم و مردان و زنان پاك دهيم. ما بايد عشق دهيم.

وطنم سبز پرچمت ديگر سبزي شمال نيست. سفيديش رنگ صلح نيست...ولي قرمزش هنوز همان رنگ خون مردان و زنان پاكي ست كه در راه اين عشق فدا مي شوند.

وطنم ...پاره ي تنم...اي همه ي زندگي من...چقدر آرام و ساكت خفته اي. چقدر ...وطنم... .

بلند شو و نگاه كن اين عشق مرا. بلند شو و ببين اين خاك مرا. ببين چگونه بر عشق مهر باطل زده اند. ببين بر دل حرف ناپاك زده اند. ببين بر گل مهر باطل است، زده اند.

من ديگه خسته ام. خسته و در بدر كوچه هاي اين روزگار خسته كننده ام. روزگارم از همه سياه تره.

چي مي شد تو خونه ي كوچيك من گل سبز مي شد و شكوفه مي كرد و باغبان نمي چيدش. چي مي شد درختا ميوه مي دادن و هنوز نرسيده باغبان به بهونه آباد كردن خاك مي چيدشون. آخه چي مي شد تو از خواب بلند مي شدي.

مياد اون روزي كه دوباره تو بيدار شي. گربه ي تيز چنگ قصه ها شي. و من اميدوار مي مونم.

اگه اون روز برسه... .

اي دلم تاب بيار. آه بكش تا بخار بيرون آيد و صداي خدا گفتن به غروب زيباي خليج فارس رسد.

اي دل صبورم طاقت بيار

پایان


نوشته شده توسط سروش در 88/05/29 ساعت | لينک ثابت |

روزت مبارک پدر ...؟

به نام پدر

 

بابا آب داد!

بابا نان داد!

بابا .. ؟!!!

شايد اون كسي كه كتاب اول دبستان رو مي نوشت نمي دونست كه خيلي بچه تو كلاس اول دبستان نشسته و، باباش بهش نه آب مي ده و نه نان و نه ... .

اون روزاي كلاس اول وقتي مي خونديم بابا آب داد پيش خودم فكر مي كردم خوب من كه هيچ وقت نديدم كسي باشه كه بابا صداش بزنم، پيش خودم مي گفتم خدايا اين كيه كه هم آب ميده، هم نان ميده و هم همه اسمشو ميارن.

خدايا اين كيه كه همه دارن و من ندارم.

اگه همه دارن چرا من ندارم؟

اگه من ندارم چرا همه دارن؟

امروز بهم گفتن روزت مبارک. نمی دونستم چه روزیه . آخه تا حالا توی چنین روزی به کسی تبریک نگفته بودم.

امروز روز پدره و من می خوام به پدرم تبریک بگم. نمی خوام از ناامیدی یا یاس حرفی بزنم. می خوام به پدرم، کسی که ندیدمش و حسش نکردم ولی خیلی خیلی دوسش دارم تبریک بگم.

 

نامه ام رو با نام خدا شروع می کنم.

سلام پدر

امیدوارم که حالت خوب باشد. اینجا همه چیز خوب است. ملالی نیست جز دوری شما که آن هم در نگاه مادر می توان به خوبی درک و احساسش کرد.

پدر جان... .

و نامه ی من به پدری که شاید روزی فقط خنده هایش برایم آشنا بود. خنده هایی که گرم آمد و سرد رفت.

روزت مبارک پدر...روزت مبارک.

 

و باز آهی و بخاری و خدایی.

 

 


نوشته شده توسط سروش در 88/04/15 ساعت | لينک ثابت |

ای خدای مهربون دلم گرفته...!

ای خدای مهربون دلم گرفته...!

 

خدا می خواست امتحانم کند. ولی خداجون امتحانت خیلی سخت بود...خیلی سخت... .

دلم گرفته ازاین رویای غمگین وسرد. از رویایی که آدمهای تو اجازه ام نمی دهند که بگویم. رویایی که غمگین شده است ومن توانایی گرمی بخشش را ندارم. رویایی که شبم را رنگین می کرد.

دلم گرفته، ازآسمان، که دیگر برایم نمی بارد. آن وقتها وقتی دلم می گرفت باران می بارید ومن زیرباران قدم میزدم، زمانی می شد که باهم می خندیدیم. ولی انگار حالا همه با من قهراند و همه فکر می کنند من قهرم. دیگر حوصله هیچ چیز را ندارم. من نه از سنگم. قلبم از نرم نرمک میپژمرد و هیچ کسی نیست که دراین سرزمین مرا یاد کند. تنم سخت است و دلم ... .

دلم گرفته از زمین و زمان. دلم گرفته... . خنجرکی که برسینه ام خورده و مرهمش نوش دارو ست و پادشاه کیکاووس.

من از نزدیک خورده ام، من مرده ام وهیچ کسی نیست که بداند و درک کند. من نه شادم و نه خوشحال. من نه سبز  و نه خرم. من نه آنم و نه این. و من هیچم و هیچ من.

دلم گرفته از خودم. از کلام و همنفسم. از درد و درمانم. از زخم و لبهایم و از قلب و اشک هایم. کلامم بر همنفسم می تازد. دردم را درمان فراموش شده است. زخمم را بوسه ام بر لب نیست. و قلبم که اشکم را نه به شادی و نه از غم، زمنزل گاه خود بیرون می راند. و من باز تنهای تنهایم. همانند 21 سال و 2 ماه و 10 روز پیش. همانند ... همین حالا. من تنهای تنهایم و هیچ کسی نیست که مرا دراین تنهایی یاری کند.

دلم گرفته از خدا...آره از خدا هم دلم گرفته. چون خداهم کمکم نمی کنه. هر که درکلبه ی تنهاییم آمد ، خود گم شد و نتوانست برتنهاییم یاوری باشد. هر که آمد بر دلم تاخت و خاکی بلند کرد و با چوب سواری اش لکه زخمی بر دلم گذاشت و تاخت. من خدارا داشتم. خدا را دوست می انگاشتم وخدا مرا دوست می داشت. به دلم بد افتاده. به دلم ناخلف راه داده. من دلم ازدروغ بیزاراست، نمیدانم چرا دروغ را به لبم فرستاده. خدایا! نازنینم! بهترینم! یاور شبهای بی کسی ام. جز توکسی که از دلم خبر ندارد. جز تو کسی که از من کلامی ندارد. جز تو کسی که مرا ادراکی ندارد...چرا اینگونه بر سرم می کنی؟... چرا بر دلم تار رسوایی می زنی. گله کردم چون گله مندم. بی اشکم چون یک مردم. قدم می زنم چون غرورم را دوست دارم. ولی برای من، که غروری ندارم... . خدای من، بر دلم صبرت روانه دار که مرا دیوانه ی میخانه می کند این دل. رسوای عالم می کند بی هیچ، و نابود دریایی می کند بی حتی یک تکه چوب. هر کسی به فکر خودش شد یار من، و هیچ ندانست من که ام و چه؟

دلم از تو تنگ است... نه ... برای تو تنگ است. همیشه حرفایم را گوش دادی و هیچ نخواستی. همیشه درسهایم یاد دادی و هیچ بر دستم نزدی. ولی  من مرده ای هستم که جسمش برای آبروی یک انسان حرکت می کند، حرف می زند و برای آنکه دوست دارد دعا می خواند...

دلم گرفته از ... .

از هیچ کس دلم نگرفته... ولی چرا مرا هیچ کسی نیست که درک کند؟ چرا هیچ کسی نیست که مرا یاری کند ... چرا؟ و باز آه ی و بخاری و خدایی ولی با این تفاوت که بلند من فریاد می زنم ای خدا:

چرااااااااااااا؟


نوشته شده توسط سروش در 88/02/27 ساعت | لينک ثابت |

منوي اصلي

صفحه نخست
اشعار مورد علاقه ام
عكسهاي دوست داشتني
آرشيو وبلاگ
پروفايل مدير وبلاگ
پست الکترونيک
عناوين مطالب وبلاگ

درباره ي وبلاگ


سلام دوست عزيز.
من سروش و با افتخار می گم یه وطن پرست هستم.
قبلها در مورد نجوم می نوشتم, ولی حالا می خواهم از همه چیز بگم و بنویسم. به امید آنکه بتوانم در مورد چیزی که شما دوست دارید مطلب های جالبی بگذارم. می خواهم بنویسم از آنچه که نمی توانم بگویم و از آنچه که بر دلم عقده کرده. می نویسم از آنچه که دارم و از آنچه که می خواهم بدست آورم, و می نویسم از آنچه که بر ما گذشته, شادی یا غم, غصه و درد, عشق و نفرت و هزاران هزار مطلبی که امیدوارم شما آن را بپسندید. ایران را دوست دارم و برایش می میرم. به امید ایرانی آزاد و کازرونی شاد و آباد.
بدرود... .


«آينده به كساني تعلق دارد كه به زيبایي رؤياهايشان اعتقاد داشته باشند.
"The future belongs to those who believe in the beauty of dreams"»

آرشيو مطالب

موضوعات وبلاگ

آخرين پست ها ي ارسالي

و ناگهان چقدر زود دير مي شود... .
بیست سالگی مرگ تو
انشا سفید
مرد آزاده
اي دل صبورم طاقت بيار
آینه زندگی ما
نوجوانان تیم ملی جودو، روانتان شاد...
روزت مبارک پدر ...؟
و اما آزادي...؟!
ای خدای مهربون دلم گرفته...!
سه PDF لازم ...
کجای 87 بودیم و کجایی 88 خواهیم ... .
با شمایم ای مخالفان وطن پرستی...
تولد تلخ
به نام آفریننده ی ايران و ايراني
زندگی زیباست؟
عید فطر مبارک
بدرود رمضان...
اعتراض فرهیختگان کازرونی به خبرگزاری فارس به دلیل عدم استفاده از نام کازرون در اخبار و....
ماجراهاي ماه محبوب و مهمان روسي...
نامه ی عمر بن خطاب به یزد گرد سوم و جواب آن نامه
شهر هخامنشي "مَتِزيش" به خطر افتاده است
مجموعه سمینارهای کازرون شناسی انجمن هم اندیشان جوان
درد و دلی با مولا...
دلم گرفته
کوچک درد ایران دوستان
تولد زرتشت مبارک باد
عيد و امسال ...
آخ کمرم شکست...
سلام

پيوند هاي روزانه

پيوند ها

امکانات


Powered by BLOGFA

کليه ي مطالب اين وبلاگ محفوظ مي باشد. کپي برداري با ذکر نام منبع بلامانع مي باشد.