|
اينو وقتي شيراز بودم و از اسباب كشي خسته و كوفته روي مبل دراز كشيده بودم با گوشيم نوشتم. يه داستان كوتاه از يك انسان آزاده ست كه فكر كنم به درد خيلي از ماها بخوره. ماهايي كه داريم كم كم اصل و ريشه خودمونو فراموش مي كنيم. داريم فراموش مي كنيم از چه و از كجا اومديم و به كجا خواهيم رفت. داريم اصل كار رو فراموش مي كنيم.
و اما داستان كوتاه...

مرد آزاده اي را به خاطر آزادگي قرار بود كه به پاي چوبه ي دار ببرند. آزاده اي كه عمر خود را گذاشت تا زير دِين كسي نباشد. سربازان، افسران، فرماندهان و هر كسي كه در قصر زندگي مي كرد پيش آزاده مي آمد و با لحني خاص به او مي گفت: آخر تو هم اعدام خواهي شد.
هر كسي كه از پشت و پناهي مي آمد به او چنين مي گفت، آخر تو هم اعدام خواهي شد. مرد آزاده كه در گوشه اي از زندان كز كرده بود و پتوي كهنه و كثيفي كه معلوم بود سالهاست شسته نشده است و آنقدر پاره پوره ست كه نمي شود به آن پتو گفت را دور خود پیچیده بود، دندان بر دندان می سایید.
مرد عصباني گوشه ي پتو را در مشتش فشرد و محكم كنار زد. صورتش كاملا سرخ شده بود و رگهاي گردنش يكي يكي بيرون زده بودند و اونقدر به دندانهايش فشاور مي آورد كه ماهيچه هاي فكش همه بيرون زده بودند. جلو آمد و ميله هاي زندان را محكم گرفت و فرياد زد: آري...آري...مرا اعدام...مرا بكشيد...شما نمي دانيد كه چه لطفي در حقم مي كنيد وقتي مرا اعدام مي كنيد...! و ساكت شد. صداي نفس نفس زنان مرد آزاده در زندان پيچيد. آرام آرام صداي تق تق پاشنه هاي كفش رييس زندان كه يك شلاق در دست راستش گرفته بود و به كف دست چپش مي زد آمد...شششششپ....ششششپ...انگار كه دو دست بهم مي زدند. جلو آمد و گفت: چه كسي گفته است كه تو را اعدام خواهيم كرد. من مي خواهم تو را نابود كنم...اعدام كمترين حد مجازات توست. مرد آزاده عصباني شد و در همين حال كه ميله هاي زندان را مي فشرد فرياد زد ... نه ه ه ه ه ه ... .
وقت اعدام فرا رسيد. اورا به ميدان شهر بردند و طناب دار به گردنش آويختند. رييس زندان صدا زد بي خردان چه غلطي مي كنيد. من كه گفتم نمي خواهم اعدامش كنم.
دستور داد پايش را قطع كنند و ... . مرد آزاده فرياد زد من هنوز پاي ديگري دارم.
دستور داد پاي ديگرش را نيز قطع كردند و ... . مرد آزاده دگر بار فرياد زد من هنوز دو دست قوي دارم.
دستور داد دستانش را نيز قطع كردند. مرد آزاده هنوز نگفته بود من يك قلب پاك دارم كه رييس زندان خود خنجرش را در قلب مرد آزاده كرد و آرام سرش را به كنار گوش مرد آورد. بخار از دهان رييس زندان آرام آرام بيرون مي آمد و آن مرد داشت جان مي داد.
رييس گفت حالا چه داري؟
مرد كه دهانش كاملا خونين بود آهي كشيد و بخاري از دهانش بيرون آمد و گفت: خدا...!
نگاهي معنادار به رييس كرد و گفت آيا مي تواني از من بگیريش... ؟
اميدوارم كه اين داستان كوتاه به دلتون نشسته باشه. آره ما داريم خدا رو، كسي كه از پیش اون اومديم و يه روز مي خواييم بريم پيش خودش، فراموش مي كنيم.
شاديتان شادي من است
سروش نوشته شده توسط سروش در 88/07/07 ساعت |
لينک ثابت |
|